<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دکتر مارمولک</title>
<link>http://doctormarmoolak.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات تلخ و شیرین یک دانشجوی پزشکی........</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Jan 2008 12:10:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آه چه زود دیر می شود...</title>
<link>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>امروز 22 دیماهه.چقدر زود گذشت.احتمال زیاد تا 8 روز دیگه باید دانشگاه باشم.&lt;BR&gt;دیگه دارم وسایلم رو جمع می کنم.کیف کتاب حوله پتو .......آدم حس میکنه دیگه متعلق به خونش نیست.&lt;BR&gt;هنوز نرفته اتاقم رو ازم گرفتن.خیلی توش راحت بودم.&lt;BR&gt;خواهرم میگه خوش به حالت داری یه زندگیه جدید رو شروع می کنی.راست میگه ولی زندگیه جدید هم مثل تمام چیزا &lt;BR&gt;خوبی ها و بدی های خودشو داره.آدمای جدید خیابونای جدید .....ولی قدیمیا چی میشن؟&lt;BR&gt;قدیمیا قدیمی می مونن اما هیچ وقت کهنه نمیشن.لا اقل واسه من.&lt;BR&gt;راستش من زیاد زندگی دسته جمعی رو دوست ندارم.مخصوصا تو خوابگاه.البته نمیذارم بهم بد بگذره ولی هیچی جای تنهایی خودم رو &lt;BR&gt;نمیگیره.تنها تو اتاقم باشم celine dion یا فرهاد گوش کنم یه کتاب توپ هم بخونم.خیلی رمانتیک شد.خوشم نیومد...اصلا &lt;BR&gt;ول کن بابا بی خیال.&lt;BR&gt;می خوام از همین اول تو دانشگاه درست درسمو بخونم که آخرش بتونم یه تخصص خوب که دوست دارم قبول بشم...&lt;BR&gt;نمیخوام اشتباهه دبیرستان برام تکرار بشه.چو من فقط سال آخری درست درس خوندم.به همین خاطر خیلی بهم فشار اومد .&lt;BR&gt;راستی دانشجوهای پزشکی عزیزی که این وبلاگو می خونن اگه تجربه هاشونو در اختیار ما بذارن خیلی ممنون میشم.&lt;BR&gt;احتمالا پست بعدی رو درباره ی دانشگاهمون بنویسم .&lt;BR&gt;پس خداحافظ تا اون موقع.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دانشگاه آغوشتو باز کن که دکتر مارمولک داره میاد...........&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 12:10:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doctormarmoolak&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>doctormarmoolak</dc:creator>
<guid>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات</title>
<link>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>سلام مدتی بود که چیزی ننوشتم آخه من که هنوز دانشگاه نرفتم که بخوام خاطره ازش بنویسم.&lt;BR&gt;اما دیگه چیزه زیادی از تعطیلات نمونده اول بهمن شروع میشه .&lt;BR&gt;تو این مدت بیکاری خیلی بهم خوش میگذشت.هر روز با بچه ها میرفتیم بیرون هر از چندی هم سالن میرفتم .&lt;BR&gt;هفته ای یک بار هم کلاس دف.دیروز استاد کلاس بهم گفت که حیف می خوای بری .از هفته ی آینده تمرین گروه شروع می شه بعد از محرم و صفر یک هفته کنسرت داریم. &lt;BR&gt;نمیدونید که چقدر ناراحتم که نمی تونم توی گروه باشم.....&lt;BR&gt;چند تایی هم کتاب خوندم مثل سینوهه(پزشک مخصوص فرعون)که خیلی جالب بود&lt;BR&gt;و به نظر من همه ی پزشک ها و دانشجوهای پزشکی حتما باید حداقل یه بار بخوننش.یه کتاب هم در مورد ریزش مو&lt;BR&gt;خوندم که خیلی مفید بود و باعث شد خیلی از عادات غلطم رو در مورد موهام تصحیح کنم.&lt;BR&gt;یه کتاب دیگه هم پیدا کردم اما نخوندمش چون خیلی واسم وحشتناک بود شاید هم چون هنوز اول کار هستم اینطور فکر کنم &lt;BR&gt;اما واقعا یه کم وسیع وگسترده بود.آناتومی تنه از دکتر بهرام الهی.یکی از درسای ترم اولمونه خدا به داد ترم آخریا برسه.&lt;BR&gt;اما بالاخره باهاش کنار اومدم و یه کم ازش خوندم و الان خیلی برام جذاب شده .راستش رو بخواید من اولش خیلی دندان پزشکی رو دوست داشتم &lt;BR&gt;ونه از پزشکی خوشم میومد نه بدم میومد یعنی احساس خاصی بهش نداشتم .اما همیشه تعجب می کردم که چرا نفرات برتر کنکور پزشکی رو انتخاب می کنن .&lt;BR&gt;اما الان کم کم دارم متوجه میشم و ذائقم یه کم تغییر کرده.فکر نکنم هیچ رشته ای جذابیتهای پزشکی رو داشته باشه.از همه مهمتر اینکه راه پیشرفت در پزشکی خیلی &lt;BR&gt;وسیعتر از رشته های دیگه است(اینو مادر یکی از بچه ها میگفت که پسرش امسال داروسازی قبول شده ودوست داشت که اونم پزشکی قبول می شد).&lt;BR&gt;خب بگذزیم ...راستی یه کار دیگه هم که تو این مدت انجام دادم این بود که  تونستم گواهینامم رو هم بگیرم (البته فعلا قبول شدم و گواهینامم نیومده)آخه تو شهر ما امتحان&lt;BR&gt;گواهینامه خیلی سخت تر از جاهای دیگست .مدت ها بود که از هیچ امتحانی به ابن اندازه نترسیده بودم.....&lt;BR&gt;دیگه حرف خاصی ندارم .....&lt;BR&gt;این هم شعری از فروغ فرخزاد که از وبلاگ شبهای روشن پیدا کردم که میتونید توی پیوندهام پیداش کنید.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=44 src=&quot;http://i19.tinypic.com/6k59keg.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Dec 2007 10:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doctormarmoolak&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>doctormarmoolak</dc:creator>
<guid>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جراحی مغز بدون بیهوشی</title>
<link>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 196px; HEIGHT: 206px&quot; height=320 alt=&quot;&quot; hspace=50 src=&quot;http://i7.tinypic.com/819wyo3.jpg&quot; width=402 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;-------------------------------------------------------------------------------- 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ابتكار يك پزشك زن ايراني در جراحي مغز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يك جراح زن ايراني مقيم انگليس با بكار بردن ابتكاري در عمل جراحي مغز، تحسين همكاران خود را در اين كشور برانگيخته است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;گلاره زاده&quot; ‪ ۳۶‬ساله بيماران خود را در حين عمل جراحي هوشيار نگاه مي‌دارد و به فاصله اندكي پس از عمل جراحي آنان را به خانه مي‌فرستد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيماران گلاره در حين عمل با هوشياري سخن مي‌گويند و حتي مي‌توانند به وسيله تلفن همراه با خويشاوندان خود گفت‌وگو كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در روش اين جراح، جمجمه بيمار از طريق منجمد كردن آن بي‌حس مي‌شود و بيمار در حين عمل دردي احساس نمي‌كند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اين رو، بيمار پس از عمل ناچار نيست به علت عوارض ناشي از بيهوشي، روزهاي طولاني را در بيمارستان سپري كند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته نامه انگليسي &quot;ساندي تلگراف&quot; در شماره جديد خود گزارشي را درباره اين جراح منتشر كرده و با وي و يكي از بيمارانش مصاحبه كرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين نشريه از گلاره به عنوان جوانترين جراح مغز در بريتانيا ياد كرده كه با روش خود انقلابي در تاريخ پزشكي برپا كرده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيمار ‪ ۵۲‬ساله اين جراح يك زن فعال در اقتصادي به نام &quot;دبورا كالدر&quot; كه تومور سرطاني از نوع متاستاز در سرش داشته، بعدازظهر روز عمل را در خانه در كنار خانواده‌اش بوده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گلاره به گزارشگر اين هفته نامه گفته كه زنان براي موفقيت در زمينه‌اي كه مردان در آن به برتري دشت يافته‌اند، بايد بيشتر تلاش كنند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Nov 2007 20:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doctormarmoolak&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>doctormarmoolak</dc:creator>
<guid>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنکور لعنتی</title>
<link>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز یکی از بچه های کنکوری پیشم اومد و ازم راهنمایی خواست ولی چون رشتش ریاضی بود حوالش دادم به یکی از دوستام که اونم ریاضی خونده بود .&lt;BR&gt;حتما اون خیلی بیشتر می تونه کمکش کنه تا من.&lt;BR&gt;کارنامه های کنکورهای آزمایشیشو دیدم.اصلا جالب نبود. یه بار ادبیات %23- زده بود.بیچاره فقط هم به رتبه ی زیر 1000 فکر میکرد.&lt;BR&gt;دلم خیلی واسش می سوخت .نمی خواستم نا امیدش کنم .باهاش که حرف می زدم یه امید واهی تو چشاش دیدم که این خیلی ناراحتم می کرد.&lt;BR&gt;در هر صورت تا جایی که می تونستم کمکش کردم .اونم خیلی خوشحال شد و رفت .ولی امیدوارم به چیزی که می خواد برسه.&lt;BR&gt;این کنکور خیلی چیز مزخرفیه که خیلی از جوونا رو تا آخر عمر عذاب میده...راستی واقعا ارزش آدمها به رتبشونه؟&lt;BR&gt;نمیدونم چرا اکثر آدمهایی که من دیدم بعد از اینکه رتبشون خوب شد دیگه اون آدم قبلی نبودن و مثل مارمولک رنگ عوض کردن(البته قصد توهین به مقام والای جناب مارمولک رو نداریم)&lt;BR&gt;چه بسا دوستای صمیمی که بعد از کنکور رابطشون سرد شده...&lt;BR&gt;راستی به نظر شما اینکه من چی هستم مهمتره یا اینکه من کی هستم...؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت1 :دوستان درسته که این پست ربطی به پزشکی نداشت اما فکر کنم که بی ارزش هم نبود مخصوصا برای دانشجویان عزیز(قابل توجه پزشکی ها)&lt;BR&gt;پی نوشت2 :راستی از این به بعد میخوام مطالب به درد بخور از دنیای پزشکی رو هم به وبلاگ اضافه کنم.ناراحت نمیشید که یه کم ارزش علمی وبلاگ بالا بره ؟البته میخوام مطالبم کاملا جذاب و مفید باشه.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Nov 2007 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doctormarmoolak&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>doctormarmoolak</dc:creator>
<guid>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر وصف علوم پایه</title>
<link>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;چند هفته پیش  برای شوره ی سر و کاهش وزنم دکتر رفته بودم:&lt;BR&gt;دکتر:در چند ماهه گذشته استرس داشتی ؟&lt;BR&gt;من:به جز کنکور نه&lt;BR&gt;دکتر: خب حالا قبول شدی یا نه؟&lt;BR&gt;من:آره&lt;BR&gt;دکتر:کجا؟&lt;BR&gt;من:تهران&lt;BR&gt;دکتر:چی؟&lt;BR&gt;من:نخودچی(البته اینو تو دلم گفتم ها).....پزشکی&lt;BR&gt;دکتر: به به آقای همکار به سلامتی پس چرا هنوز نرفتی؟&lt;BR&gt;من: آخه ترم بهمنی هستم باید تا بهمن علافی طی کنم&lt;BR&gt;دکتر: ناراحت نباش من خودمم بهمنی بودم .خب یه جورایی آدم یه ترم عقب میفته ولی تو این مدت میتونی خیلی کارای عقب افتادتو تموم کنی.&lt;BR&gt;دکتر : خب حالا واحداتون معلومه؟&lt;BR&gt;من: آنتومی تنه  بیوشیمی  بافت شناسی بقیش هم عمومیه  10 واحد اختصاصی 10 تا هم عمومی  فکر کنم خیلی سخت باشه.&lt;BR&gt;دکتر:ببین عزیزم 5 ترم اول که علوم پایه میخونی یه کم سخته(با خودم گفتم :ولی ممکنه)اینو هم بدون که هیچ ربطی به طبابت نداره&lt;BR&gt;فقط به این درد می خوره که از قالب کتابهای 100 صفحه ای دبیرستان بیرون بیای و مقدار مطالعتو زیاد کنی.و اصلا به دردت نمیخوره و خستت میکنه&lt;BR&gt;درست مثل اسبی که قبل از شروع مسابقه ایقدر دویده که دیگه نمیتونه وارد پیست بشه......خب ولش کن دفعه ی بعدی که اومدی حتما با شیرینی بیای ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز بعد&lt;BR&gt;یکی از دوستای خوبمو دیدم که چند سال از ما بزگتر بود و داره پزشکی میخونه .ترم هفته &lt;BR&gt;ازش در مورد علوم پایه پرسیدم .با تردید لب و لوچشو کج کردو گفت: ...خب..ببین...زیاد لازم نیست بخونی چون برای تخصص از علوم پایه سوال نمیدن &lt;BR&gt;اما اگه بخونی خب بهتره ....&lt;BR&gt;وقتی رفت یه نفسی کشیدم و گفتم خدا رو شکر مثل اینکه این 5 ترمه اولش خیلی کشکه....&lt;BR&gt;فرداش رفتم در خونشون و ازش آناتومی تنه ی دکتر بهرام الهی رو گرفتم که تا دیدمش وحشت کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره چند روز بعد&lt;BR&gt;وقتی داشتم برمیگشتم خونه دکتری رو دیدم  که بهترین متخصص جراحی عمومی شهرمونه .داشت سوار پرایدش می شد.تیپش بیشتر به متخصص اطفال میخوره تا جراحی.&lt;BR&gt;قد متوسط عینک ساده ریش و سبیل تراشیده صدایی نازک و معمولا لبخندی کوچیک.قبلا هم چند بار مطبش رفته بودم  برام خیلی جالب بود که جلوی همه ی مریضایی که ازش بزرگتر بودن بلند می شد.&lt;BR&gt;با حوصله جواب تمام مریضاشو میداد.خلاصه فکر کنم که نمره ی اخلاقش 20 شده بوده.&lt;BR&gt;منم چون خیلی ازش خوشم میومد جلو رفتم تا باهاش سر صحبت رو باز کنم و اگر شد باهاش دوست بشم .&lt;BR&gt;بعد از سلام و این حرفا:&lt;BR&gt;من:دکتر میشه یه دیکشنری تخصصی پزشکی خوب بهم معرفی کنید؟&lt;BR&gt;دکتر :دورلند &lt;BR&gt;من: آناتومی خوب چی پیشنهاد می کنید؟&lt;BR&gt;در این لحظه دکتر که داشت کیفش رو تو ماشین می ذاشت برگشت و نگاهی با تعجب به من کرد.من که متوجه تعجبش شده بودم گفتم:&lt;BR&gt;آخه من امسال پزشکی قبول شدم ...یکدفعه دیدم که لبخند نسبتا ملیحی زد .فکر کنم یاد زمان قبولی خودش افتاد.&lt;BR&gt;بعد از صحبتی کوتاه در مورد آناتومی ازش درباره ی علوم پایه پرسیدم و نظر پزشک و دانشجویی رو که شنیده بودم بهش گفتم.یکدفعه اون لبخند ملیحه که تا الان داشت محو شد .احساس کردم کمی عصبانی شد و گفت:&lt;BR&gt;کی این حرفا رو بهت زده؟ &lt;BR&gt;_یه دانشجو&lt;BR&gt;_در چه مرحله ای؟&lt;BR&gt;_فیزیوپاتولوژی&lt;BR&gt;_آها خب اون حالا نمی دونه که علوم پایه بعدا چقدر می تونه کمکش کنه.مطمئن باش آگه علوم پایه رو خوب یاد نگیری به هیچ وجه نمی تونی در آزمون دستیاری(تخصص)موفق بشی.&lt;BR&gt;خلاصه بعدش گفت که پزشکی مثل یه سلوک عارفانه می مونه .و چون با انسانها سر و کار داری باید اطلاعاتت در مورد عرفان زیاد بشه تا بتونی از شغلت نهایت لذت رو ببری .&lt;BR&gt;وقتی صحبتمون تموم شد ازم خواست که قبل از اینکه بهمن برم دانشگاه بازم ببینمش تا بیشتر صحبت کنیم.منم که از خدا خواسته....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;نتیجه 1:دورهی علوم پایه هیچ ربطی به پزشکی نداره .ببخشید خیلی ربط داره.&lt;BR&gt;نتیجه 2 :شوره ی سر برای قبولی در دانشگاه لازم ولی ناکافی می باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداییش هر که علوم پایه رو تموم کرده نظرش رو برای من و بقیه دوستانی که تازه کارند بذاره .ممنون میشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Nov 2007 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doctormarmoolak&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>doctormarmoolak</dc:creator>
<guid>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افتتاحیه</title>
<link>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>سلام دوستان این اولین پست این وبلاگه.&lt;BR&gt;این وبلاگ قراره که محل نوشتن خاطرات یک دانشجوی پزشکی بشه.&lt;BR&gt;اما از همین اولش بگم که از تمام اتندها رزیدنتها اینترنها اکسترنها پزشکان و دیگر دوستان درخواست همکاری دارم چون خودتون میدونید که لطفش به همینه. </description>
<pubDate>Sat, 17 Nov 2007 20:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doctormarmoolak&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>doctormarmoolak</dc:creator>
<guid>http://doctormarmoolak.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
